به نام آنكه آخرين قانون بشريت را مرگ نهاد

اون روز كه عاشقم شدي از رفتن حرفي نزدي

جاده ي خوشبختيمونو مي گفتي كه خوب بلدي

تا اونجا كه يادم مياد نگفتي كه يه روز ميري

ميري و پيدات نميشه سراغمو نمي گيري

قرار نبود جدا بشيم

قرار نبود دل بكنيم

ما كه ميخواستيم دوتايي دل به دريا بزنيم

مگه قرار نبود كه ما با هم يه روزي يار بشيم عاشق هم بمونيم.

قصه ي روزگار بشيم، بگو كه چي عوض شده؟ بگو ميخواي چيكار كني؟

آخه چطور دلت مياد منو با غصه يار كني؟